شیعه دانلود

امیدوارم این وبلاگ برای دوستان مفید واقع شود.

خاطرات جنگ

20 نفر از ارکان گردان رفته بودیم شناسایی منطقه برای عملیات کربلای 4.

موقع برگشت همه پشت یک وانت تویوتا بودیم. محمد رضا تورجی زاده (شهید) را هم فرستادیم جلو.

توی راه مرتب اطرافمون خمپاره می خورد. بعضی ها ترسیده بودند منم برای حفظ روحیه یک دبه پلاستیکی برداشتم و ضرب گرفتم و شروع کردم به خواندن بعضی ها هم شروع کردند به دست زدن.

محمد سرش را از پنجره آورد بیرون و گفت: اینجا جای ذکر گفتنه!

در همین حین یک خمپاره خورد پشت ماشین ، لاستیک ترکید و دوتا از بچه ها بشدت مجروح شدند.

محمد پرید پایین و با عصبانیت گفت: این هم نتیجه کارای تو!

گفتم: محمد جون ناراحت نشو من به خاطر شما این کارو کردم که ملائک بگن اینا که مشغول این کارا هستند لیاقت شهادت ندارن محمد هم با وجود عصبانیت یک کم فکر کرد و بعد هم اخماش باز شد و خندید.

نویسنده : محمد حسین : ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم